امروز شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۸ ۲۰:۵۰
هدر زیر دامنه پیشفرض

مقالات

حضرت محمد(ص) در کلام امام خامنه ای

شجره طیبه صالحین  ۱۳۹۲/۱۲/۱۳
نبی مکرم اسلام جدای از خصوصیات معنوی و نورانیت و اتصال به غیب و آن مـراتـب و درجـاتی که امثال بنده از فهمیدن آنها هم حتی قاصر هستیم, از لـحـاظ شـخـصـیت انسانی و بشری, یک انسان فوق العاده, طراز اول و بـی نـظـیر است.شما درباره ی امیرالمؤمنین مطالب زیادی شنیده اید؛ همین قـدر کافی است عرض شود که هنر بزرگ امیرالمؤمنین این بود که شاگرد و دنباله رو پیامبر بود. *

بـسـم الـلـه الـرحـمـن الرحیم

... اُوصیکُم عِبادَالله بتقوی الله.

((یا ایّهاالّذینَ امنوا اتّقوا اللهَ و قُولوا قولاً سدیداً ))

هـمه ی شما برادران و خواهران و خودم را به رعایت تقوای الهی, مراقبت از رفـتار و گفتار و نیّات خود و استمداد از خداوند برای پیمودن راه او و راه حق, دعوت و توصیه می کنم.

چون درمجموعه‌ی مطالبی که ما در خطبه ها و صحبتها بیان مـی‌کـنیم, ذکر نام مقدس نبی اکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) و شرح گـوشـه هـایـی از زنـدگی آن بزرگوار انصافاً کم است و چهره ی نورانی آن درّه الـتاج آفرینش و آن گوهر یگانه ی عالم وجود برای بسیاری از افراد, آن چـنـان کـه شـایسته است, روشن نیست نه تاریخ زندگی آن بزرگوار, نه اخـلاق آن بزرگوار, نه رفتار فردی و سیاسی آن بزرگوار. لذا امروز قصد دارم که در این خطبه راجع به آن وجود مقدس صحبت کنم.

نبی مکرم اسلام جدای از خصوصیات معنوی و نورانیت و اتصال به غیب و آن مـراتـب و درجـاتی که امثال بنده از فهمیدن آنها هم حتی قاصر هستیم, از لـحـاظـ شـخـصـیت انسانی و بشری, یک انسان فوق العاده, طراز اول و بـی نـظـیر است.شما درباره ی امیرالمؤمنین مطالب زیادی شنیده اید؛ همین قـدر کافی است عرض شود که هنر بزرگ امیرالمؤمنین این بود که شاگرد و دنباله رو پیامبر بود.

یـک شخصیت عظیم, با ظرفیت بی نهایت و با خُلق و رفتار و کردار بی نظیر, درصـدر سـلـسـلـه ی انبیا و اولیا قرار گرفته است و ما مسلمانان موظف شـده ایـم که به آن بزرگوار اقتدا کنیم؛ که فرمود:«وَلکُم فی رَسُول اللهِ اُسـوهٌ حَـسَـنهٌ».ما باید به پیامبر اقتدا و تاسی کنیم؛ نه فقط در چند رکـعـت نـمـاز خـوانـدن؛ در رفـتارمان, در گفتارمان, در معاشرت و در معامله مان هم باید به او اقتدا کنیم؛ پس باید او را بشناسیم.

خـدای مـتعال شخصیت روحی و اخلاقی آن بزرگوار را در ظرفی تربیت کرد و بـه وجـود آورد کـه بـتـواند آن بار عظیم امانت را بر دوش حمل کند.یک نـگـاه اجمالی به زندگی پیامبر اکرم در دوران کودکی بیندازیم.پدر آن بـزرگـوار, بـنابر روایتی قبل از ولادتش, و بنابرروایتی دیگر چند ماه بـعـد از ولادتـش از دنـیـا مـی رود و آن حـضرت پدر را نمی بیند.به رسم خـانـدانـهـای شـریف و اصیل آن روز عربستان که فرزندان خودشان را به زنـان پاکدامن و دارای اصالت و نجابت می سپردند تا آنها را در صحرا و در مـیان قبایل عربی پرورش بدهند, این کودک عزیزِ چراغ خانواده را به یـک زن اصـیـل نـجـیب به نام «حلیمه ی سعدیه» که از قبیله ی بنی سعد بود سـپـردند؛ او هم پیامبر را در میان قبیله ی خود برد و در حدود شش سال این کودک عزیز و این درّ گرانبها را نگهداشت و به او شیر داد و او را تـربـیـت کـرد؛ لذا پیامبر در صحرا پرورش پیدا کرد.گاهی این کودک را نـزد مـادرش جـنـاب «آمـنـه» مـی‌آورد و ایـشـان او را می دید و سپس باز بـرمـی گـرداند.

بعد از شش سال که این کودک از لحاظ جسمی و روحی پرورش بـسیار ممتازی پیدا کرده بود، جسماً قوی, زیبا, چالاک, کارآمد؛ از لحاظ روحـی هـم مـتین, صبور, خوش اخلاق, خوش رفتار و با دید باز, که لازمه ی زنـدگـی در هـمان شرایط است به مادر و به خانواده برگردانده شد.مادر، ایـن کـودک را بـرداشـت و بـا خود به یثرب برد؛ برای این که قبر جناب عـبـدالله را که در آن جا از دنیا رفت و در همان جا هم دفن شد زیارت کـنـنـد.بـعـدها که پیامبر به مدینه تشریف آوردند و از آن جا که عبور کـردنـد, فرمودند قبر پدر من در این خانه است و من یادم است که برای زیارت قبر پدرم, با مادرم به این جا آمدیم.

در برگشتن, در محلی به نام «ابوا», مادر هم از دنیا رفت و این کودک از پـدر و مادر هر دو یتیم شد.به این ترتیب, ظرفیت روحی این کودک که در آیـنـده باید دنیایی را در ظرفیت وجودی و اخلاقی خود تربیت کند و پیش بـبرد, روزبه روز افزایش پیدا می کند. «ام ایمن» او را به مدینه آورد و به دسـت «عـبدالمطلب» داد.عبدالمطلب مثل جان شیرین از این کودک پذیرایی و پـرسـتـاری مـی کـرد.در شـعـری عـبـدالمطلب می گوید که من برای او مثل مـادرم.ایـن پـیـرمرد حدود صدساله که رئیس قریش و بسیار شریف و عزیز بـود آن چـنـان ایـن کـودک را مـورد مهر و محبت قرار داد که عقده ی کم مـحـبتی در این کودک مطلقاً به وجود نیاید و نیامد.شگفت‌آور این است که ایـن نوجوان, سختیهای دوری از پدر و مادر را تحمل می کند, برای این که ظرفیت و آمادگی او افزایش پیدا کند؛ اما یک سرسوزن حقارتی که احتمالاً مـمـکـن است برای بعضی از کودکان این طوری پیش بیاید, برای او به وجود نـمـی‌آید.عبدالمطلب آن چنان او را عزیز و گرامی می داشت که مایه ی تعجب هـمـه مـی شد.

در کتابهای تاریخ و حدیث آمده است که در کنار کعبه برای عـبـدالمطلب فرش و مسندی پهن می‌کردند و او آن جا می نشست و پسران او و جـوانـان بـنـی هـاشـم بـا عـزت و احـترام دور او جمع می شدند.وقتی که عـبـدالمطلب نبود یا در داخل کعبه بود, این کودک می رفت روی این مسند می نشست؛ عبدالمطلب که می‌آمد, جوانان بنی هاشم به این کودک می گفتند که بـلـند شو, جای پدر است؛ اما عبدالمطلب می گفت نه, جای او همان جاست و باید آن جا بنشیند؛ خودش کنار می‌نشست و این کودک عزیز و شریف و گرامی را در آن مـحـل نـگـاه می داشت.هشت ساله بود که عبدالمطلب هم از دنیا رفـت.روایـت دارد که دم مرگ, عبدالمطلب از «ابی طالب» پسر بسیار شریف و بـزرگـوار خودش بیعت گرفت و گفت که این کودک را به تو می‌سپارم؛ باید مـثـل مـن از او حـمـایت کنی؛ ابوطالب هم قبول کرد و او را به خانه ی خـودش بـرد و مـثل جان گرامی او را مورد پذیرایی قرار داد.ابوطالب و هـمـسـرش شـیرزن عرب؛ یعنی«فاطمه ی بنت اسد»؛ مادر امیرالمؤمنین تقریباً چـهـل سـال مـثل پدر و مادر, این انسان والا را مورد حمایت و کمک خود قـرار دادنـد.نـبی اکرم در چنین شرایطی دوران کودکی و نوجوانی خود را گذارند.

خـصـال اخـلاقـی والا, شخصیت انسانی عزیز, صبر و تحمل فراوان, آشنا با دردهـا و رنـجـهـایی که ممکن است برای یک انسان در کودکی پیش بیاید, شـخـصیت در هم تنیده ی عظیم و عمیقی را در این کودک زمینه سازی کرد.در هـمان دوران کودکی, به اختیار و انتخاب خود, شبانیِ گوسفندان ابوطالب را بـه عـهده گرفت و مشغول شبانی شد؛ اینها عوامل مکمّل شخصیت است.به انـتـخاب خود او, در همان دوران کودکی با جناب ابی طالب به سفر تجارت رفـت.بـتدریج این سفرهای تجارت تکرار شد, تا به دوره ی جوانی و دوره ی ازدواج بـا جـنـاب «خدیجه» و به دوران چهل سالگی که دوران پیامبری است رسید.

تـمـام خصوصیات مثبت یک انسان والا در او جمع بود؛ که من حالا بخشی از خـصـوصـیـات اخـلاقـی آن بزرگوار را خیلی مختصر عرض می کنم؛ اما واقعاً سـاعـتـهـا وقـت لازم است که انسان درباره ی خصوصیات اخلاقی پیامبر حرف بـزند.من فقط برای عرض ارادت و برای این که به گویندگان و نویسندگان, عـمـلا عرض کرده باشم که نسبت به شخصیت پیامبر قدری بیشتر کار بشود و ابـعـاد آن تبیین گردد، چون دریای عمیقی است، این چند دقیقه را به این مـطالب صرف می کنم.البته در کتابهای فراوانی راجع به نبی اکرم و به طور مـتفرق راجع به اخلاق آن بزرگوار مطالبی هست.آنچه که من در این‌جا ذکر کـردم, از مـقاله‌ی یکی از علمای جدید مرحوم آیه الله حاج سیدابوالفضل مـوسوی زنجانی است که مقاله‌ای در همین خصوص نوشته‌اند و من از نوشته ی ایشان که جمع‌بندی شده و مختصر و خوب است استفاده کردم.

بـه طـور خـلاصـه اخـلاق پیامبر را به «اخلاق شخصی» و «اخلاق حکومتی» تـقـسـیم می کنیم؛ به عنوان یک انسان, خلقیات او؛ و به عنوان یک حاکم, خـصوصیات و خلقیات و رفتار او.البته اینها گوشه‌ای از آن چیزهایی است کـه در وجود آن بزرگوار بود؛ چندین برابر این خصوصیات برجسته و زیبا در او وجـود داشـت که من حالا بعضی از آنها را عرض می کنم.

اخلاق شخصی

آن بزرگوار, امین, راستگو, صبور و بردبار بود.جوانمرد بود؛ از ستمدیدگان در همه‌ی شـرایط دفاع می‌کرد.درست‌کردار بود؛ رفتار او با مردم بر مبنای صدق و صفا و درستی بود.

خوش سخن بود؛ تلخ زبان و گزنده گو نبود.پاکدامن بود؛ در آن محیط فاسد اخـلاقـی عربستان قبل از اسلام, در دوره ی جوانی, آن بزرگوار, معروف به عـفـت و حـیـا بود و پاکدامنی او را همه قبول داشتند؛ آلوده نشد.اهل نـظـافت و تمیزی ظاهر بود؛ لباس, نظیف؛ سروصورت, نظیف؛ رفتار, رفتارِ با نظافت.

شجاع بود و هیچ جبهه‌ی عظیمی از دشمن, او را متزلزل و ترسان نـمـی کرد.صریح بود؛ سخن خود را با صراحت و صدق بیان می کرد.در زندگی, زهد و پارسایی پیشه ی او بود.بخشنده بود؛ هم بخشنده ی مال, هم بخشنده ی انـتـقـام؛ یـعـنی انتقام نمی گرفت؛ گذشت و اغماض می کرد.بسیار با ادب بـود؛ هـرگـز پـای خـود را پـیـش کـسی دراز نکرد؛ هرگز به کسی اهانت نـکـرد.بسیار با حیا بود.وقتی کسی او را بر چیزی که او بجا می دانست, ملامت می کرد که در تاریخ نمونه هایی وجود دارد از شرم و حیا سرش را به زیـر مـی انـداخت.

بسیار مهربان و پر گذشت و فروتن و اهل عبادت بود.در تـمـام زنـدگی آن بزرگوار, از دوران نوجوانی تا هنگام وفات در شصت و سه سالگی, این خصوصیات را در وجود آن حضرت می شد دید.

من بعضی از این خصوصیات را مقداری باز می کنم: امین بودن و امانتداری او آن چـنان بود که در دوران جاهلیت او را به «امین» نامگذاری کرده بـودنـد و مـردم هـر امانتی که برایش خیلی اهمیت قایل بودند, دست او مـی سـپـردنـد و خـاطـرجـمع بودند که این امانت به آنها سالم برخواهد گـشـت.حـتـی بـعد از آن که دعوت اسلام شروع شد و آتش دشمنی و نقار با قـریـش بـالا گـرفت, در همان احوال هم باز همان دشمنها اگر می خواستند چـیـزی را در جایی امانت بگذارند, میآمدند و به پیامبر می دادند! لذا شـمـا شـنـیـده ایـد کـه وقـتـی پـیـامـبر اکرم به مدینه هجرت کردند, امـیـرالـمـؤمـنـیـن را در مکه گذاشتند تا امانتهای مردم را به آنها بـرگـردانـد.مـعـلوم می شود که در همان اوقات هم مبالغی امانت پیش آن بـزرگـوار بـوده اسـت؛ نـه امـانت مسلمانان, بلکه امانت کفار و همان کـسـانـی کـه با او دشمنی می کردند!

 بردباری او به این اندازه بود که چـیـزهـایی که دیگران از شنیدنش بی تاب می شدند, در آن بزرگوار بی تابی بـه وجـود نـمـی‌آورد.گـاهی دشمنان آن بزرگوار در مکه رفتارهایی با او مـی کـردند که وقتی جناب ابی طالب در یک مورد شنید, به قدری خشمگین شد کـه شـمـشیرش را کشید و با خدمتکار خود به آن جا رفت و آن جسارتی که آنـهـا با پیامبر کرده بودند, همان را با یکایک آنها انجام داد؛ گفت هرکدام اعتراض کنید, گردنتان را می زنم؛ اما پیامبر همین منظره را با بـردباری تحمل کرده بود.در یک مورد دیگر با «ابی‌جهل» گفتگو شد؛ ابی جهل اهـانـت سـخـتی به پیامبر کرد؛ اما آن حضرت سکوت کرد و بردباری نشان داد.

یـک نـفـر رفـت بـه «حمزه» خبر داد که ابی جهل این طور با برادرزاده ی تو رفـتـار کـرد؛ حمزه بی تاب شد و رفت با کمان بر سر ابی جهل زد و سر او را خـونـیـن کرد؛ بعد هم آمد تحت تاثیر این حادثه, اسلام آورد.بعد از اسـلام, گـاهـی مـسـلمانان سر قضیه‌ای, از روی غفلت و یا جهالت, جمله‌ی اهـانت‌آمیزی به پیامبر می گفتند؛ حتی یک وقت یک نفر از همسران پیامبر جـنـاب «زیـنب بنت جحش» که یکی از امهّات مؤمنین است به پیامبر عرض کرد کـه تـو پـیـامـبـری, امـا عدالت نمی کنی! پیامبر لبخندی زدند و سکوت کـردند.او توقع زنانه‌ای داشت که پیامبر آن را برآورده نکرده بود؛ که بـعـداً مـمـکـن اسـت به آن اشاره کنم.گاهی بعضیها به مسجد میآمدند و پـاهـای خـودشان را دراز می کردند و به پیامبر می گفتند که ناخنهای ما را بـگـیر! چون ناخن گرفتن وارد شده بود پیامبر هم با بردباری تمام, این جسارت و بی ادبی را تحمل می کرد.

جـوانمردی او طوری بود که دشمنان شخصی خود را مورد عفو و اغماض قرار مـی داد.اگر در جایی ستمدیده‌ای بود, تا وقتی به کمک او نمی شتافت, دست برنمی داشت.

در جـاهـلـیـت, پـیـمانی به نام «حلف الفضول»-پیمان زیادی-؛ غیر از پـیـمـانهایی که مردم مکه بین خودشان داشتند وجود داشت که پیامبر در آن شـریـک بـود.یک نفر غریب وارد مکه شد و جنسش را فروخت.کسی که جنس را خـریـده بـود, «عـاص بـن وائـل» بود؛ او مرد گردن کلفت قلدری از اشـراف مـکـه بود.جنس را که خرید, پولش را نداد.آن مرد غریب به هرکس هـم کـه مراجعه کرد, نتوانست کمکی دریافت کند؛ لذا بالای کوه «ابوقبیس» رفت و فریاد زد:ای اولاد فهر! به من ظلم شده است.پیامبر و عمویش زبیر بـن عـبـدالـمـطلب آن فریاد را شنیدند؛ لذا دور هم جمع شدند و تصمیم گـرفـتـنـد کـه از حـق او دفاع کنند؛ بلند شدند پیش «عاص بن وائل» رفـتـنـد و گـفـتـنـد پـولش را بده؛ او هم ترسید و مجبور شد پولش را بـدهـد.ایـن پـیـمـان بـیـن اینها برقرار ماند و تصمیم گرفتند که هر بـیـگانه‌ای که وارد مکه شد که مَکّی ها به او ظلم کردند که غالباً هم به بیگانه ها و غیرمکّی ها ظلم می کردند اینها از او دفاع کنند.بعد از اسلام سـالها گذشته بود, پیامبر می فرمود که من هنوز هم خود را به آن پیمان مـتـعـهد می دانم.بارها با دشمنان مغلوب خود رفتاری کرد که برای آنها قـابل فهم نبود.در سال هشتم هجری, وقتی که پیامبر مکه را با آن عظمت و شـکـوه فـتـح کـرد, گفت:«الیوم یوم المرحمه»؛ امروز, روز گذشت و بخشش است؛ لذا انتقام نگرفت؛ این, جوانمردی آن بزرگوار بود.

او درست‌کردار بود.در دوران جاهلیت همان طور که گفتیم تجارت می کرد؛ به شـام و یمن می رفت؛ در کاروان‌های تجارتی سهیم می شد و شرکایی داشت.یکی از شـرکای دوران جاهلیت او بعدها می‌گفت که او بهترین شریکان بود؛ نه لـجـاجـت می کرد, نه جدال می کرد, نه بار خود را بر دوش شریک می گذاشت, نـه بـا مـشـتـری بدرفتاری می کرد, نه به او زیادی می فروخت, نه به او دروغ مـی گـفـت؛ درست‌کردار بود.همین درست‌کرداری او بود که جناب خدیجه را شـیـفته‌ی او کرد.خود خدیجه هم بانوی اول مکه و از لحاظ حسب و نسب و ثروت, شخصیت برجسته‌ای بود.

از دوران کـودکـی, مـوجود نظیفی بود.برخلاف بچه‌های مکه, برخلاف بچه‌های قـبایل عرب, نظیف و تمیز و مرتب بود.در دوران نوجوانی, سرشانه کرده؛ بـعد در دوران جوانی, محاسن و سر شانه کرده؛ بعد از اسلام, در دورانی کـه از جوانی هم گذشته بود و مرد مسنی بود پنجاه, شصت سال سن او بود کـامـلاً مقید به نظافت بود.گیسوان عزیزش که تا بناگوشش می رسید, تمیز؛ مـحـاسـن زیبایش تمیز و معطر.در روایتی دیدم که در خانه ی خود خم آبی داشـت آن وقـت چون آینه خیلی مرسوم و رایج نبود «کانَ یَسوی عَمامَتِه و لـِحیَتِه إذا أرادَأن یُخرِجُإلیأصحابه»؛ وقتی می خواست نزد مسلمانان و رفـقـا و دوسـتانش بیاید, حتما عمامه و محاسن را مرتب و تمیز می کرد, بـعد بیرون میآمد.همیشه با عطر, خود را معطر و خوشبو می کرد.در سفرها بـا وجود زندگی زاهدانه که حالا خواهم گفت زندگی پیامبر بشدت زاهدانه بـود بـا خـودش شـانـه و عـطـر می برد؛ سرمه دان برمی داشت, برای این که چـشـمـهـایـش را سرمه بکشد؛ که آن روز معمول بود مردها چشمهایشان را سـرمـه می کشیدند.هر روز چند مرتبه مسواک می کرد.دیگران را هم به همین نـظـافت, به همین مسواک, به همین ظاهر مرتب دستور می داد.اشتباه بعضی ایـن اسـت کـه خـیال می کنند ظاهر مرتب باید با اشرافیگری و با اسراف تـوأم بـاشـد؛ نـه, بـا لـبـاس وصله زده و کهنه هم می شود منظم و تمیز بـود.لـبـاس پیامبر وصله زده و کهنه بود؛ اما لباس و سر و رویش تمیز بـود.ایـنـها در معاشرت, در رفتارها, در وضع خارجی و در بهداشت خیلی مؤثر است.این چیزهای به ظاهر کوچک, در باطن خیلی مؤثر است.

رفـتارش با مردم, رفتار خوش بود؛ در جمع مردم, همیشه بشّاش بود؛ تنها که می‌شد, آن وقت غمها و حزنها و هُمومی که داشت, آن جا ظاهر می شد.هموم و غمهای خودش را در چهره‌ی خودش جلوی مردم آشکار نمی‌کرد؛ بشّاش بود.

بـه هـمـه سلام می‌کرد.اگر کسی او را آزرده می‌کرد, در چهره‌ی او آزردگی دیـده مـی شـد؛ اما زبان به شکوه باز نمی کرد.اجازه نمی‌داد در حضور او بـه کـسـی دشـنـام بـدهند و از کسی بدگویی کنند؛ خود او هم به هیچ کس دشـنـام نـمـی داد و از کسی بدگویی نمی‌کرد.کودکان را مورد ملاطفت قرار مـی‌داد؛ با زنان مهربانی می کرد؛ با ضعفا کمال خوشرفتاری را داشت؛ با اصــحـاب خـود شـوخـی مـی کـرد و بـا آنـهـا مـسـابـقـه‌ی اسـب سـواری مـی گـذاشـت.

زیـرانـدازش یک حصیر بود؛ بالش او از چرمی بود که از لیف خرما پر شده بود؛ قوت غالب او نان جو و خرما بود.

نـوشـته اند که هرگز سه روز پشت سر هم از نان گندم -نه غذاهای رنگارنگ- شـکـم خـود را سـیر نکرد.ام‌المؤمنین «عایشه» می گوید که گاهی یک ماه از مـطـبخ خانه ی ما دود بلند نمی شد.سوار مرکب بی زین و برگ می شد.آن روزی کـه اسـب‌هـای قـیـمتی را با زین و برگهای مجهز سوار می شدند و تفاخر مـی کـردند, آن بزرگوار در بسیاری از جاها سوار بر درازگوش می شد.حالت تـواضـع بـه خود می گرفت.با دست خود, کفش خود را وصله می زد؛ این همان چـیزی است که شاگرد برجسته‌ظی این مکتب امیرالمؤمنین (علیه السلام) بارها انـجـام داد و در روایـات راجع به او, این را خیلی شنیده اید.در حالی کـه تـحـصـیل مال از راه حلال را جایز می دانست و می فرمود:«نِعمَ العَونُ عَـلـَی تـَقویَ اللهِ الغِنا»؛ بروید از طریق حلال نه از راه حرام, نه با تـقـلب, نه با دروغ و کلک کسب مال بکنید؛ اما در عین حال خود او اگر مـالـی هـم از طریقی به دستش می رسید, صرف فقرا می کرد.

عبادت او آن چنان عـبـادتـی بود که پاهای او از ایستادن در محراب عبادت ورم می کرد.بخش عـمـده‌ای از شـب‌ها را به بیداری و عبادت و تضرع و گریه و استغفار و دعا می‌گذرانید.با خدای متعال راز و نیاز و استغفار می‌کرد.اصحاب او بـه او عرض کردند:یا رسول الله! تو که گناهی نداری؛«غَفَراللهُ لَکَ ما تـَقّدمَ مِن ذَنبک و ما تأخَّر» که در سوره ی فتح هم آمده:« لِیَغفرَ لَکَ اللهُ مـا تَـقّدمَ مِن ذَنبَک و ما تأخَّر» این همه دعا و عبادت و استغفار چرا؟! مـی فرمود:«أفَلا أکونَ عَبداً شَکوراً»؛ آیا بنده‌ی سپاسگزار خدا نباشم که این همه به من نعمت داده است؟! استقامت او استقامتی بود که در تاریخ بشری نظیر او را نمی‌شود نشان داد.

آن چـنـان اسـتقامتی بخرج داد که توانست این بنای مستحکم خدایی را که ابـدی اسـت, پـایه گذاری کند.مگر بدون استقامت, ممکن بود؟ با استقامت او مـمـکـن شـد.با استقامت او, یاران آن چنانی تربیت شدند.با استقامت او, در آن جـایـی که هیچ ذهنی گمان نمی برد, خیمه‌ی مدنیّت ماندگار بشری در وسـط صـحراهای بیآب و علف عربستان برافراشته شد؛«فَلذلِکَ فَادعُ و استَقِم کَما اُمِرت».این‌ها اخلاق شخصی پیامبر است.

اخلاق حکومتی

اخـلاق حـکـومـتی پیامبر اینها بود:عادل و با تدبیر بود.کسی که تاریه ورود پـیـامـبـر بـه مـدیـنـه را بخواند آن جنگهای قبیله‌ای, آن حمله کـردنـها, آن کشاندن دشمن از مکه به وسط بیابانها, آن ضربات متوالی, آن بـرخـورد بـا دشمن عنود انسان آن چنان تدبیر قوی و حکمت‌آمیز و همه جـانبه‌ای در خلال این تاریخ مشاهده می کند که حیرت‌آور است و مجال نیست که من حالا بخواهم آن را بیان کنم.

او حـافظ و نگهدارنده‌ی ضابطه و قانون بود؛ نمی گذاشت قانون نقض بشود؛ چـه تـوسـط خودش, و چه توسط دیگران.خودش هم محکوم قوانین بود؛ آیات قـرآن هم بر این نکته ناطق است.برطبق همان قوانینی که مردم باید عمل مـی‌کـردنـد, خـود آن بـزرگـوار هم دقیقاً و به‌شدّت برطبق آن قوانین عمل مـی کـرد و اجـازه نمی داد تخلفی بشود.وقتی که در جنگ بنی‌قریظه مردهای آن طـرف را گـرفـتـند و خائنهاشان را به قتل رساندند و بقیه را اسیر کـردند و اموال و ثروت بنی قریظه را آوردند, چند نفر از امّهات مؤمنین کـه یـکـی هـمـان جناب ام المؤمنین «زینب بنت جحش» است, یکی ام المؤمنین عـایـشـه اسـت, یـکی ام المؤمنین «حفصه» است به پیامبر عرض کردند که یا رسـول الله! این همه طلا و این همه ثروت از یهود آمده, یک مقدار هم به مـا بـده؛ امـا پـیامبر اکرم با این که زنها مورد علاقه اش بودند و به آنـهـا مـحبت داشت و نسبت به آنها بسیار خوش‌رفتار بود, ولی حاضر نشد بـه خـواسـتـه‌ی آنـهـا عـمل کند.اگر پیامبر می خواست از آن ثروتها به هـمـسران خود بدهد, مسلمانان هم حرفی نداشتند؛ لیکن او حاضر نشد.بعد کـه زیـاد اصرار کردند, پیامبر با آنها حالت کناره گیری به خود گرفت؛ یک ماه از زنان خودش دوری کرد که از او چنان توقعی کردند.

بـعـد آیات شریفه‌ی سوره‌ی احزاب نازل شد:«یا نساءَ النّبیّ لَستُنَّ کاَحَدٍ مِن الـنّـساء», «یا أیُّها النّبیُّ قُل لازواجِک إن کنتُنَّ تُرِدنَ الحَیاه الدّنیا وَ زیـنـَتُها فتَعالَین اُمتّعکُنَّ و اُسرِّحکُنَّ سِراحاً جمیلاً و إن کنتُنَّ تُرِدنَ الله و رسـولِـه والـدّارُ الاخـِرَه فـانَّاللهَ اعـدّ لـِلـمـُحـسـَنـاتِ مـنکُنَّ اَجراً عـَظـیـمـاَ».پـیـامـبـر فرمود: «اگر می خواهید با من زندگی کنید, زندگی زاهدانه است و تخطی از قانون ممکن نیست».

از دیـگـر خـلـقـیـّات حـکومتی او این بود که عهد نگهدار بود.هیچ وقت عـهـدشـکنی نکرد.قریش با او عهدشکنی کردند, اما او نکرد؛ یهود بارها عهدشکنی کردند, او نکرد.

او هـمـچنین رازدار بود.وقتی برای فتح مکه حرکت می کرد, هیچ کس نفهمید پـیامبر کجا می خواهد برود.همه ی لشکر را بسیج کرد و گفت بیرون برویم؛ گـفـتـند کجا, گفت بعد معلوم خواهد شد.به هیچ کس اجازه نداد که بفهمد او دارد بـه سـمـت مـکه می رود؛ کاری کرد که تا نزدیک مکه, قریش هنوز خـبـر نـداشـتـنـد کـه پـیـامبر دارد به مکه می‌آید! دشمنان را یک طور نمی دانست؛ این از نکات مهم زندگی پیامبر است.

بـعـضـی از دشمنان, دشمنانی بودند که دشمنیشان عمیق بود؛ اما پیامبر اگـر می دید که اینها خطر عمده‌ای ندارند, با اینها کاری نداشت و نسبت بـه آنـهـا آسـانگیر بود.بعضیها هم بودند که خطر داشتند, اما پیامبر آنـهـا را مراقبت می کرد و زیر نظر داشت؛ مثل عبدالله بن ابی.عبدالله بن ابی منافق درجه ی یک علیه پیامبر توطئه هم می کرد؛ لیکن پیامبر چون او را زیـرنظر داشت, کاری به کار او نداشت و تا اواخر عمر پیامبر هم بـود.انـدکـی قـبـل از وفـات پـیامبر, عبدالله ابی از دنیا رفت؛ اما پـیـامـبر او را تحمل می کرد.اینها دشمنهایی بودند که از ناحیه‌ی آنها حـکومت و نظام اسلامی و جامعه ی اسلامی مورد تهدید جدی واقع نمی شد؛ اما پـیـامـبر با دشمنانی که از ناحیه ی آنها خطر وجود داشت, بشدت سختگیر بـود.همان آدم مهربان, همان آدم دلرحم, همان آدم پرگذشت و با اغماض, دسـتـور داد کـه خائنان بنی قریظه را که چند صد نفر می شدند در یک روز بـه قـتـل رسـاندند و بنینظیر و بنی قینقاع را بیرون کردند و خیبر را فـتـح کـردنـد؛ چون اینها دشمنان خطرناکی بودند, پیامبر با آنها اول ورود بـه مـکـه کـمال مهربانی را به‌خرج داده بود؛ اما اینها در مقابل خـیـانـت کـردنـد و از پـشت خنجر زدند و توطئه و تهدید کردند.پیامبر عـبـدالـلـه بـن ابی را تحمل می کرد؛ یهودی داخل مدینه را تحمل می کرد؛ قـرشی پناه آورنده‌ی به او یا بی‌آزار را تحمل می کرد؛ وقتی رفت مکه را فـتح کرد, چون دیگر خطری از ناحیه ی آنها نبود, حتی امثال ابی سفیان و بـعـضـی از بـزرگان دیگر را نوازش هم کرد؛ اما این دشمن قدار خطرناک غـیـرقابل اطمینان را بشدت سرکوب کرد؛ اینها اخلاق حکومتی آن بزرگوار اسـت.

در مـقابل وسوسه های دشمن, هوشیار؛ در مقابل مومنین, خاکسار؛ در مـقـابـل دستور خدا, مطیع محض و عبد به معنای واقعی؛ در مقابل مصالح مـسـلـمـانـان, بـی تـاب برای اقدام و انجاماین, خلاصه‌ای از شخصیت آن بزرگوار است.

پـروردگـارا ! از تـو درخـواسـت می کنیم که ما را از امت پیامبر قرار بـده.خـود مـی‌دانـی که دلهای ما لبالب از محبت پیامبر است؛ ما را با ایـن مـحبت نورانی و آسمانی زنده بدار و با همین عشق بی پایان, ما را از ایـن دنـیا ببر.

پروردگارا ! زیارت چهره‌ی پیامبر را در قیامت نصیب مـا بـفرما.

 عمل به احکام پیامبر و تشبه به اخلاق آن بزرگوار را نصیب ما بگردان.

 او را به معنای واقعی کلمه اسوه ی ما قرار بده و مسلمانان را قدردان آن بزرگوار قرار بده.

 

آیکن پایین 4 آیکن پایین 3 آیکن پایین 2 آیکن پایین 1 آیکن پایین 4 آیکن پایین 3 آیکن پایین 2 آیکن پایین 1آیکن پایین 4 آیکن پایین 3 آیکن پایین 2 آیکن پایین 1آیکن پایین 4 آیکن پایین 3 آیکن پایین 2 آیکن پایین 1